![]() |
Tora Ta Hado Marze
Botparasti
Doostmidaram
Tora Andazeye Shabhaye
Masti
Doostmidaram






پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که توهيچ وقت عاشق نشدي
زرد است که لبريزحقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي و گر نه مي فهميدي
پاييز بهاريست که عاشق شده است
رفتی ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دقمرگم کرد
وابستگیم را به تو باور کردم


اگه یک روز حس کردی که نبودن کسی بهتر از بودنش
چشماتو ببند اگه چشمات خیس شد بدون داری به خودت دروغ می گی...



دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد
دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه
دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه
دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه

عشق
را تدبیر کرد
کاش می شد!
یک سخن از شعر من تفسیر کرد
کاش می شد!
صحبتم از غم نبود
کاش می شد!
حرف های این دلم از غصه و ماتم نبود
کاش می شد!
آن سیه چشمت برای لحظه ای عاشق شود
کاش می شد!
این کبوتر زین قفس فارغ شود
کاش می شد!
لحظه ای آغوش گرمت را برایم وا کنی
کاش می شد!
عشق مجنون را به لیلی دلم هاشا کنی
کاش می شد!
در درونت این همه احساس و خوبی را ندید
کاش می شد!
پرده های بین مان در هم میدرید
کاش می شد!
خواب عشقت از برایم اینقدر شیرین نبود
کاش می شد!
هیچ صیادی پی آهوی صیدش,در کمین نبود
کاش می شد!
آخر شعرم برایت تا سحر مجنون شوم
کاش می شد!
زین خیال عشق تو من لحظه ای بیرون شوم

ببار باران بر اين شهر ويران زده
كه دلاي آدما مسخ شده
ببار بر اين جسمهاي خشكيده
كه انسانيت از ميون نسل بشر برچيده شده
ببار بر اين دلهاي سرد
كه ديگر نمي تپد براي كودكان بي مادر
ببار بر دل غم گرفته
بر دل پژمرده بر گل نشسته
ببار بر سر انسانهاي مست
كه زندگي را همين دنيا دانند و بس
ببار بر دل آن پير گريان
كه زندگي را باخت چه آسان
ببار بر آن دل شكست خورده
كه تيري آهنين بر دلش نشسته
ببار بر او كه ديگر اميدي بر دل ندارد
نيست مرهمي بر دل او چون اثر ندارد
ببار بر اين جسم خسته من
باشد كه رود اين سستي و رخوت من


من
از یک شکست عاشقانه می آیم،بگذارهمه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.
شکست
نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح
بنویس،از آفتاب و من
چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام
وقت، باران پنجره چشمانم را شسته است. نمی توانم
ادای آدم های خوشبخت را
دربیارم.بی ستارم و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها
معجزه لحظه های
تنهای من است.


خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند.
ولی حیف که من زاده امروزم.
خدایا جهنمت فرداست .
چرا امروز من می سوزم

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دل به دلداران سپردن کارهر دلدار نيست. من به تو جان مي سپارم دل که قابل دار نيست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وسعت تنهائيم را حس نكرد
گريه پنهانيم را حس نكرد
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
لحظه پايانيم را حس نكرد
اگه تا روزه قيامت ، داشتنت نباشه قسمت
چشم به راهِ تو ميمونم ، با دلی پُر از صداقت
اگه با يه قلبِ تب دار ، بشم از عشقِ تو بيمار
يا وجودِ عاشقم رو ، ببرن تا چوبيه دار
اگه زندگيم فنا شه ، طعمهء خشمِ خدا شه
يا که در حسرتِ عشقت ، روحم از بدن جدا شه
اگه قلبمُ شکستی ، رفتی و از من گُسستی
مهربون يا خود پرستی ، هر چه هستی هر که هستی
نه فقط عاشقت هستم ، مرهمی رو قلبِ خستم
اين تويی که ميپرستم ، تو بُتی من بُت پَرستم
تو بتي من بت پرستم
دلکم گریه نکن اشک نریز
این چنین بر سرخود خاک نریز
دلکم جیغ نکش داد مکن
زو که رفته تو دگر یاد مکن
دلکم سرگشته و بی تاب نباش
این قدر پرغم و اندوه نباش
دلک افسوس نخور آه نکش
دور دلدارت رو دیوار بکش
دلکم شکوه نکن راضی باش
چاره اندیش و پی راهی باش
دلکم بازچرا چشم به دردوخته ای
در غم او چو شمع سوخته ای
دلکم یار تو را قال گذاشت
در دلت حسرت دیدار گذاشت
دلکم دست از عشقت بردار
دست از غصه و ماتم بردار
دلکم باز بخند شادی کن
نام او را از سرت خالی کن
دلکم گوش به روی سخنم می بندی
می روی دنبال یاروبه منم می خندی
دلکم عاشقی شیرین نیست !
همچو زهراست وبه آن می میری

رفتنم را نخواهی دید
حرفی هم نخواهی شنید
حتی جوابت را نخواهم داد
حال هر قدر که می خواهی ذجه بزن و زاری کن
قسمم بده یا تهدید کن
نه....دیگر فرقی نمی کند !
حرف های تو التیام بخش دردهای قلب من نخواهد شد
زخم هایی که بر قلب و روح من گذاشته ای تا ابد خواهد ماند
و جایشان همچنان خواهد سوخت
آن قدر دردهایم زیاد شده است که دیگر نای گریستن نیز ندارم
آن قدر تکیده و دل شکسته ام که به مرگ تو راضی شده ام
می دانم که بدون من خواهی مرد
خب بمیر و مرا راحت کن !
از تمام زخم هایی که هر روز بیشترشان خواهی کرد!
دیگر حرف های پوچت را باور نخواهم کرد
برای عشق تلخ تو ارزشی قائل نخواهم شد
نمی گویم ولی بدان که دارم می روم
و تو در تنهایی خود خواهی مرد
از مرگ تو هراسی ندارم و حقا که آن برای تو سزاوارتر است
چرا که زندگیت جز نکبت و مزاحمت چیزی برایم نداشته است
جواب دلسوزی ها و محبت هایم را با خنجری زهرآلود داده ای
و من شکسته و زخمی می خواهم به خواب ابدی فرو روم
می خواهم به خوابی عمیق فرو روم و هرگز بیدار نشوم
نخواه که بیش از این تلف شوم . . .
شب از نیمه گذشته است و من صدای بال شاپرک را نمی شنوم
شاید او هم مثل من غمگین وشکسته است
و به خواب بدون بیداری فرو رفته است
می دانم که تو هم بیداری
و شب را در دیوانگی خود می گذرانی
دیوانگی ای که نامش را عشق نهاده ای
به خیال خود در هوای عشق روزگار بگذران
ولی بدان سرانجام عشق سه چیز است:
۱. دو عاشق همیشه عاشق هم می مانند و برای هم می میرند
که زیباترین حالت است !
۲. دو عاشق از هم متنفر می شوند و حاضرند یکدیگر را بکشند
که به هیچ وجه زیبا نیست !
و ۳. یکی عاشق می ماند و دیگری متنفر می شود... این گونه یکی حاضر است
برای دیگری بمیرد و آن یکی به خون او تشنه است
و این بدترین حالت ممکن است !
بدا به حال ما که به بدترین حالت ممکن دچار گشته ایم
و من با رفتنم تو را خواهم کشت . . .
قول و قراروحرفامون همش خیال واهی بود
دلتنگی و بهونمون مثل بخار رو شیشه بود
حرفای عاشقونمون جزحرف مفت چیزی نبود
تپش قلب خستمون دروغی و مسخره بود
عکسای یادگاریمون هیچ کدومش راستی نبود
رفتی و موندم نازنین قرارمون این جوری بود؟
دارم به این واون می گم رفتن تو دروغی بود؟
برای درد عشق من درمون و چاره ای نبود
راستی همه خاطره هات شبیه یه افسانه بود
با تو بودن حتی تو خواب برای من یه رویا بود
سوختم ومردم بی وفا جواب عشق بی کسی بود؟
بگو برات کدوم پری جای من رو گرفته بود ؟
سهم من از مردن تو نگفتی آخرش چی بود؟
یکی اومد تو زندگیم ولی اون مثل تو نبود
بهم می گفت دوستت دارم ولی همش یه بازی بود
بازی ای که بردی نداشت هر دو طرف بازنده بود
شاید هم بیشتر از همه اون این وسط شکسته بود
حقشه آخه خوب من قانون اون دورنگی بود
هرچند دل ساده من بدجور بهش خو کرده بود
کاشکی یه روز بیای بگی جداییمون یه قصه بود
قصه ای که آخر اون مرگ فجیع تو نبود
حالا بگو چی کار کنم؟ سکوت جواب من نبود
می خوام بیام کنار تو یه قبر کنارت خالی بود
اگر خداوند رو دیدی بگو دلم پر غصه بود
بگو آهای خدای ما قسمت من تنهایی بود ؟
آخه مگه یه مهربون چقدر جا رو گرفته بود؟
ببخش خدای آسمون گلایه هام زیادی بود
کلام آخر رو بگم حرفای من طولانی بود؟
خیلی دوستت دارم عزیز این حرفم هم تکراری بود
زنده ام ! ...با آن که شکسته ام..با آن که خرد شدم ...
اما نمرده ام
هنوز هستم ! نفس می کشم !
هر چند خسته . هر چند رنجور . هر چند پر از درد و غم !
پس از آن هم ماجرا... آن همه زخم های نامردمان
پس از آن همه شکستن های بی صدا
پس از آن همه له شدن . آن همه رفتن تا دم مرگ
آن همه خواستن مرگ از خدا !
تمام شد ماجرا !
هر چند ناعادلانه . هر چند نامردانه ...
هر چند دخترکی این میان شکست .
زخم خورد و درد کشید و هیچ نگفت
هر چند کمک طلبیدن هایش فایده ای نداشت
هر چند برای دیگران ساده و برای او گران تمام شد
هر چند خیلی دیر . هر چند خیلی سخت
اما .... تمام شد !!!
مهم نیست که دخترک به پایان زندگی رسید
به اندازه یک عمر زجر کشید
مهم نیست کسی صدای فریاد او را نشنید
کسی جان کندن های او را ندید
مهم نیست کسی گریه های او را ندید
کسی اشک های او را پاک نکرد
نه ... مهم نیست !
هیچ مهم نیست
تنها مهم این میان پایان ماجراست
آری تمام شد ماجرا
پس از ماه ها ...
اکنون دخترک شکسته و تکیده است
دلش از غصه ها پر شدست
و با چشم امید بر سر راه تو نشسته است
هر چند می داند که نمی آیی
شعرهایش را نمی خوانی
اما هنوز قلم به روی کاغذ سفید می کشد
می نویسد برای چه ؟ برای که ؟
برای آن کس که رفت و در قصه ها جا گرفت
قصه ای شبیه رویایی سپید و با پایانی شبیه کابوسی سیاه !
سیاه و سفید ... دنیایم از این دو رنگ پر شدست
رنگ ها را می شمارم ...
سیاه و سپید .. شایدم خاکستری
پس رنگ خوشی کجاست ؟!!
گویی رنگی به این نام را هرگز ندیده ام
از تو می پرسم :
خوشی می تواند چه رنگی باشد ؟
دارم می رم این قدر نگیر بهونه هر چی که بینمون بوده تمومه !
اشکامو ببین نگو دوستت نداشتم ازت فقط یه عشق پاک می خواستم
دارم می رم یه وقت نگی نگفتم نگی که من اسم تو رو نبردم
بزار برم که قلب تو سیاهه جایی دیگه برای من نداره !
می رم ولی نگو خدا به همرات نگو تموم زندگیم فدای چشمات
دارم می رم که دیگه خیلی دیره دلم تو زندون دلت می میره
خسته ام و دیگه نفس ندارم حوصله ی بازی رو دیگه ندارم
نگو بهم بده فقط یه فرصت ثابت کنم هر چی بهت می گفتم
قسم نده به جون بهترین عزیزم من دیگه فرصتی بهت نمی دم
گریه هات هم رنگی برام نداره ذجه نزن که فایده ای نداره
نگو تو جونمی بمون کنارم می خوام ازعشقمون یه خاطره بسازم
یه خاطره که سرتاسر دروغه ذهن من از حرفای تو شلوغه
حرفات دیگه برام نداره رنگی خسته شدم از این همه دو رنگی
نگو اگه بری می شم دیوونه عشقت همیشه پیش من می مونه
بزاربرم خسته شدم ازدست این زمونه آخه چرا دنیای ما با من نامهربونه
می رم ولی نمونی چشم به راهم نری یه عمر برام بگیری ماتم
بزاربرم دستای سردمو رها کن حالا با تنهایی یه عمری سر کن
شب سیاه با تو سفید نمی شه دلم دیگه باهات یکی نمی شه
بزار برم فرصت تو تموم شد تموم لحضه هام با تو حروم شد
چرا باید کنار تو بمونم ؟ قصه های دروغتو بازم باید بخونم ؟
چراباید بگم هنوز عزیزی ؟ وقتی که تو غم تو دلم می ریزی
می رم تا یادگار بمونه زخمات بیا بگیر اینم تموم عکسات !
